دلتنگیم سر میکشم هرچقدر تلخ
میسوزونه صورتم سردی برف
پیاده رو پر شده از رد پاهام
باخودمم زیر لب میزنم حرف

آدم برفی جمع کن اون خنده ی مسخرتو
ظاهراً شادی که من دلم پای تو ذوب شد
آدم برفی سنگ رو یخ شدم سر تو
چه شبایی که با تنهایی و بی خوابی صبح شد

نکنه میخوای درست کنی
همچی با این حالت خونسردیت
مثل این میمونه که برفارو
بخوای آب کنی با آتیش کبریت